![]() |
|
|
تورا دیدم در انتهای نا امیدی ... ناخدایی در انتهای نا امیدی ، در تاریکی شب ، زیر شلاق باران ... میان موج های سر به فلک کشیده ... قایق بیجان و کوچکش را هدایت میکند، به کجا، به چه امید ... ناگهان کور سویی از نور فانوس دریایی میبیند ... خوب میفهمد جوهر جاری شده از قلمم را ... آمدی ، آمدنت از تو نبود ... جاده ایی بود با یک ایستگاه ، ایستگاه 202 ... ایستگاهی بود با یک منتظر ... منتظری بود که انتظاری نداشت ... انتظاری نداشت از خدا ... پشیمان بود ، دلش اعتماد کرده بود به جسمش ... خدا خواست خواسته اورا ... خواسته او فرشته ای بود میان گل برگ های تازه باران خورده ... با عطری بهشتی ... چشمانی به زیبایی چشمان بچه آهویی گریزان ... چهره ایی به زیبایی شیطنت نمکین کودکی به دنبال پروانه ایی رنگین ... به صبوریه صدفی در پرورش مرواریدی خیره کننده برای دزدان دریایی ... به شجاعت درخشیدن شهاب سنگی در تاریکی بی انتها و جنگ با ستارگان بیشمار ... به بخشندگی و گذشت گلهای رنگین باغچه برای چیده شدن و مرگ برای شاد کردن انسان ... به سبزیه سبزیهای باغچه خانه گرمی میان کوههای سپید ... به آرامیه لرزیدین گیسوان بلند تک درخت تنومند بیدی در میان بلندیه قله کوهی سرسبز و بی درخت، زیر حرارتی بهاری ... به گرمیه کرسیه قدیمیه خانه مادر بزرگ ... با جنب و جوش قاصدک کوچکی میان دستان کودکانی بازیگوش ... یک رنگ و زلال به زلالیه جرعه آبی در کف دستان پینه بسته کشاورزی کویری در دل کویر ... آری فقط صورت اوست و دستان پینه بسته او و جواهری واسط این دو ... آن جواهر ، آن قاصدک ، آن گرمیه کرسی ، آن آرامیه گیسوان بلند درخت بید ، آن سبزیه باغچه ،آن بخشندگیی و گذشت گلهای رنگین باغچه ، آن شجاعت شهاب سنگ ، آن صدف صبور ، آن چهره نمکین کودک بازیگوش ، چشمان زیبایه بچه آهو ، آن عطر بهشتی میان گل های تازه باران خورده ، رویه برگ گل ، برگ درختان ، طراوت بهار ، خیسیه چوب های حصار حیاط کلبه مان قبل طلوع آتشفشان جهان ... خیسیه سنگهای کف ایوان ، صندلیه مادر بزرگ ... دانه میریزد در هوایه یخ بسته برایه جوجه های زرد قهوای کوچک حیاط ... رطوبت عشق ، زندگی ، شادیه کودکان برایه رویاهایه معصومانه داشتن باران زیر برگ درختان ... تویی شبنمم ... خداونداااااا... تمام وجودم از توست چگونه شکر گذاریت کنم ؟ خدایا این همه نعمت برایم ، دلیلش نمیدانم ... قسمت این است ؟ یا دوستم داری ؟ پاداش کمک کردن به مورچه ایی برای بردن دانه ای سنگین؟ یا ... خداونداااااا... تمام وجودم از توست چگونه شکر گذاریت کنم ؟ شکرت کنم با تمام وجودم که آن هم ، از توست ؟ سپاسگذارم از تو ای مهربان تر از مادر ... ای کسی که نعمت میدهی بی آنکه چشم براهه پاسخی باشی ... ای کسی که نعمت میدهی بی آنکه در انتظار باز گرداندنش باشی ... ای کسی که در نهایت بازهم به واسطه بوسیدن دست و پیشانی مادر و پدر میبخشی تمام گناهان سنگینمان را به سنگینیه تمام کوهها ... ((مهیار شبنم)) + نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388 22:27 توسط مهیار |
تقدیم به تمام عشق و زندگیم شبنم عزیزم... در انتظار کیستی عشق من ... روبه رویت ماه بود و کنارت تنهایی ... دلی پر داشتی ، با که سخن میگفتی ... زیر لب نامم را به چه بهانه میبردی ... با خیالم کاسه ایی گلی ساخته ام ... به رنگ گلهای بهاری ... با عطر کوچهای تازه باران خورده ... با صدای برخورد قطره های باران به شیشه ... درون چهار چوبی، سالخرده و رنگ پریده ... رویه لبه کنار آن چشم کلبه از روح کاه و گل ... خواندم برایت، دوستت دارم را ... تا درونش جرعه ایی آب خنک ریزی ... در سکوت تاریکی شب ... چهره ات درونش پیداست ... قدری صبورانه نگاه کن ... این ماه نیست چهره معصومانه توست ... ماه در کنارش کوچکتر از چهره معصومانه توست ... آری همیشه دستم درون دستانت است ... در همان کوچهای خلوت و تازه باران خورده ... ..مهیار شبنم.. خداوندا تک تک لحظه های عاشقانه مان را به کندی رسیدن مورچه ای به قله بلند ترین کوه جهان بگردان ... و تمام لحظه های دوست نداشتنیمان را به تندی بال زدن زنبوری بگردان ... ..مهیار شبنم.. + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 18:18 توسط مهیار |
|